| آیا حضور چند چهرهی نمادین از اقوام مختلف، به معنای نفوذ در هستهی سخت تصمیمگیری است، یا این حضور صرفاً نقشِ «تزیینِ حاشیه» را در یک ساختار از پیش تعیینشده ایفا میکند؟ | ||||
| تاریخ انتشار: ۰۰:۰۴ ۱۴۰۵/۱/۳۰ | کد خبر: 179177 | منبع: |
پرینت
|
|
توازنِ ادعایی و منطقِ انحصار؛ کالبدشکافیِ معماریِ قدرت طالبان؛
ادعای «توازن قومی و اجتماعی» در ساختار طالبان، پیش از آنکه توصیفی از واقعیت باشد، پارهگویی از یک روایت سیاسی برای مدیریتِ «تصویرِ قدرت» است. پرسش بنیادین اینجا است: آیا حضور چند چهرهی نمادین از اقوام مختلف، به معنای نفوذ در هستهی سخت تصمیمگیری است، یا این حضور صرفاً نقشِ «تزیینِ حاشیه» را در یک ساختار از پیشتعیینشده ایفا میکند؟
۱- استحاله مفهوم توازن؛
در فلسفه سیاسی، توازن زمانی محقق میشود که قدرت بهصورت نهادی (Institutional) توزیع شده باشد؛ یعنی سازوکارهای مشارکت، رقابت و اثرگذاریِ واقعی فراهم باشد. در نظامی که فاقد انتخابات، رقابتِ سیاسی و نهادهای پاسخگوست، و فرآیند تصمیمگیری در حلقهای بسته، همسو و ایدئولوژیک محصور مانده، واژهی «توازن» از یک مفهومِ راهبردی به یک «برچسب توصیفیِ بیمحتوا» تنزل مییابد.
تنوعِ ویترینی، لزوماً به معنای تکثرِ قدرت نیست. حضورِ فیزیکیِ افراد، بدون دسترسیِ ساختاری به فرآیندِ تصمیمسازی، هیچ تغییری در معماریِ صلبِ قدرت ایجاد نمیکند.
۲- عناصر سازندهی ساختار: فراتر از نقص فنی؛
ساختار فعلی را میتوان بر سه ستون اصلی تبیین کرد: تمرکزگرایی مطلق، انسجام صلبِ ایدئولوژیک، و انسدادِ رقابت سیاسی. این ویژگیها، عوارض جانبی یا نواقصِ گذرا نیستند؛ بلکه دیانای (DNA) و عناصرِ مقومِ این نظاماند. از این رو، مسئله بر سر «کامل نبودن توازن» نیست؛ مسئله این است که این ساختار، اساساً برای «توازن» طراحی نشده است.
۳- صلحِ مسلح و سکوتِ زیرپوستی؛
روایت «پایان جنگ» نیز نیازمند بازخوانیِ انتقادی است. توقفِ درگیریهای نظامی، لزوماً به معنای حلِ منازعاتِ بنیادینِ اجتماعی و سیاسی نیست. پیداست در غیابِ مجاریِ مشارکت، شکافها ترمیم نمیشوند، بلکه تنها از سطح رسمی به لایههای زیرین جامعه کوچ میکنند. سکوتی که محصولِ «کنترلِ حداکثری» و سرکوب خونین باشد، صلح نیست؛ بلکه آتشبسی شکننده است که فاصلهی میان دو بحران را پر میکند.
۴- فرسایشِ سرمایهی اجتماعی؛
پیامدهای این انحصار، تنها در ساحتِ سیاست باقی نمیماند؛ انحصارِ قدرت بهتدریج «اعتماد عمومی» را ذوب کرده و جامعه را به سمت نوعی فرسودگیِ خاموش سوق میدهد. در چنین وضعیتی، نارضایتیها نه حذف، که انبار میشوند؛ چرا که هیچ دریچهای برای بیان، نقد و اصلاح وجود ندارد.
نتیجهگیری: زبان در برابر واقعیت؛
ادعای «توازن» در این منظومه، کارکردی پروپاگاندایی دارد: مدیریتِ ادراک.از این رو ، این یک خطای تحلیلی ساده نیست، بلکه بخشی از «زبانِ مشروعیتساز» است که میکوشد واقعیتِ سخت را با واژههای نرم بپوشاند. اما واقعیتِ سیاسی، با تغییرِ اصطلاحات، تغییر نمیکند.
معیارِ نهایی، نحوه «توزیع قدرت» است، نه نحوه «توصیف آن». توازنِ واقعی، تنها در صورتی قابل دفاع است که در عینیتِ ساختار دیده شود: در امکانِ واقعیِ مشارکت و پذیرشِ تکثر به عنوان یک ضرورتِ سیاسی. تا زمانی که این فاصله میان «روایت رسمی» و «واقعیت نهادی» پابرجاست، واژهی توازن نه توصیفِ یک وضعیت، بلکه گواهی بر عمقِ انحصار خواهد بود.
عارف رحمانی