| آیندهٔ افغانستان نه از مسیر حذف، بلکه از مسیر بازتعریف «دیگری» و نهادینهسازی همکاری میان تفاوتها ساخته خواهد شد | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۲:۵۶ ۱۴۰۵/۱/۲۳ | کد خبر: 179146 | منبع: |
پرینت
|
|
از حذف تا همآفرینی: چگونه تکثر افغانستان میتواند به منبع قدرت تبدیل شود؟
در زمانهای که «نظم» بهجای آنکه بر حقیقت استوار باشد، با تحریف واقعیت بازتعریف میشود، مسوولیت نیروهای آگاه صرفاً افشاگری نیست؛ بلکه صورتبندی بدیلی است که هم از نظر اخلاقی موجه باشد و هم از نظر اجتماعی امکان تحقق داشته باشد. مسالهٔ امروز افغانستان، فقط یک بحران سیاسی نیست، بلکه بحران در «منطق حکمرانی» است: نسبت قدرت با حقیقت، و نسبت جامعه با تکثر.
هر نظمی برای بقا به دو منبع نیاز دارد: مشروعیت و کارآمدی. هنگامی که قدرت از حقیقت فاصله میگیرد و به کنترل نمادها، حذف تفاوتها و محدودسازی دانش متوسل میشود، در واقع اعتراف میکند که این دو منبع را تضعیف کرده است. از این منظر، بسیاری از رفتارهای محدودکننده در ساختار کنونی طالبان را باید نه صرفاً بهعنوان «سرکوب»، بلکه بهعنوان نشانهٔ کسری مشروعیت و ناتوانی در مدیریت پیچیدگی اجتماعی فهمید.
با این حال، تقلیل مساله به «سرکوب» یک خطای تحلیلی است؛ زیرا چنین روایتی، جامعه را در موقعیت انفعال نگه میدارد. پرسش راهبردی این نیست که چرا قدرت حذف میکند -این در منطق قدرتهای انحصارگرا قابل پیشبینی است- بلکه این است که چه نوع نظمی میتواند در یک جامعهٔ متکثر، هم پایدار باشد و هم عادلانه.
افغانستان بهطور تجربی یک جامعهٔ کثرتگراست، نه یک واحد همگن. تنوع قومی، زبانی و مذهبی در این سرزمین یک «واقعیت اجتماعی» است، نه یک انتخاب ایدیولوژیک.
هر پروژهای که این واقعیت را نادیده بگیرد و به سمت یکسانسازی حرکت کند، ناگزیر با سه پیامد مواجه میشود: ۱- افزایش هزینهٔ کنترل، ۲- کاهش اعتماد اجتماعی، ۳- و بازتولید مستمر تنش. در مقابل، نظامهایی که تکثر را به رسمیت میشناسند، میتوانند آن را به منبعی برای توزیع قدرت، افزایش مشارکت، و تقویت انسجام تبدیل کنند.
بنابراین، مسالهٔ اصلی، گذار از «مدیریت حذف» به «مدیریت تکثر» است. این گذار، صرفاً یک تغییر ارزشی نیست؛ بلکه نیازمند بازتعریف کنش اجتماعی در سه سطح مشخص است:
۱. تثبیت حقیقت بهعنوان زیرساخت اعتماد؛
هیچ نظم پایداری بدون حداقلی از اعتماد شکل نمیگیرد، و اعتماد بدون مرجعیت حقیقت ممکن نیست. در شرایطی که روایتهای رسمی دچار بیاعتباری میشوند، تولید و ثبت روایتهای دقیق و مستند از واقعیت -حتی در مقیاسهای کوچک- به یک کنش راهبردی تبدیل میشود. این کار، بهتدریج شکاف میان واقعیت و روایت رسمی را آشکار و هزینهٔ دروغ را افزایش میدهد.
۲. تبدیل مرزهای هویتی به کانالهای همکاری؛
قبیلهگرایی زمانی بازتولید میشود که مرزها بسته بمانند. اما اگر این مرزها به نقاط تماس تبدیل شوند -از طریق همکاریهای اقتصادی، آموزشی و مدنی- هزینهٔ حذف «دیگری» بالا میرود. این یک اصل سادهٔ اجتماعی است: هرچه وابستگی متقابل بیشتر شود، امکان حذف کمتر میشود. بنابراین، همبستگی فراقومی نه یک شعار اخلاقی، بلکه یک راهبرد کاهش ریسک تعارض است.
۳. بازتولید سرمایهٔ دانایی خارج از ساختار رسمی؛
در شرایط محدودیت نهادی، دانش بهطور کامل از بین نمیرود؛ بلکه شکل خود را تغییر میدهد. شبکههای غیررسمی یادگیری، انتقال تجربه، و تولید محتوا میتوانند نقش جایگزین ایفا کنند. این فضاها، اگرچه کوچک و پراکندهاند، اما در بلندمدت زیرساخت نیروی انسانی و فکری هر تغییر پایدار را شکل میدهند.
نکتهٔ کلیدی این است: این اقدامات زمانی اثرگذار میشوند که از سطح فردی فراتر رفته و به الگوهای تکرارشوندهٔ اجتماعی تبدیل شوند. بدون این تکرار، هر کنش پراکنده باقی میماند و به تغییر ساختاری منجر نمیشود.
این تحلیل، دعوت به خوشبینی سادهانگارانه نیست. ساختارهای قدرت مقاوماند و تغییر، پرهزینه است. اما دادههای تاریخی نشان میدهند که نظامهایی که بر حذف سیستماتیک و انکار تکثر بنا شدهاند، در بلندمدت با بحران مشروعیت و فرسایش درونی مواجه شدهاند؛ در نتیجه، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا این وضعیت تغییر میکند یا نه؛ بلکه این است که آیا نیروهای اجتماعی قادر خواهند بود بدیلی منسجم، عملی و مبتنی بر واقعیت ارایه دهند یا خیر. پیدا است: آیندهٔ افغانستان نه از مسیر حذف، بلکه از مسیر بازتعریف «دیگری» و نهادینهسازی همکاری میان تفاوتها ساخته خواهد شد. تکثر، اگر درست فهم و سازماندهی شود، نه تهدید، بلکه تنها مزیت پایدار این جامعه است.
عارف رحمانی