| تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که هر بار اگر اقوام غیرافغان/غیرپشتون برای اتحاد تلاش کردهاند، موانع سیاسی، هویتی و ساختاری در برابرشان قرار گرفته است | ||||
| تاریخ انتشار: ۲۰:۴۷ ۱۴۰۴/۱۰/۱۱ | کد خبر: 178630 | منبع: |
پرینت
|
|
مقدمه
در تاریخ سیاسی جغرافیایی که امروز «افغانستان» نامیده میشود، ساختار قدرت همواره در انحصار افغانها قرار داشته و این تمرکز قدرت پیامدهای ژرفی بر روابط میان اقوام بهجا گذاشته است. تلاشهای تاجیکها، هزارهها، ازبکها و دیگر گروههای اتنیکی غیرافغان/غیرپشتون برای ایجاد ائتلافهای پایدار، در مقاطع مختلف تاریخی با موانع جدی روبهرو شدهاند؛ موانعی که بسیاری آن را محصول سیاستهای هویتی، انحصار سیاسی و مهندسی قدرت از سوی حکومتهای مسلط افغانی یا پشتونی میدانند.
این تجربه تاریخی سبب شده است که امروز، بخشی از جامعه نسبت به هویت رسمی تحمیلی و سیاستهای تکهویتی حساسیت عمیق داشته باشند. موجهای اخیر در کارزارهای اجتماعی، طومارسازیها و اعتراضات مدنی علیه تحمیل هویت «افغان»، یکبار دیگر نشان دادند که میان اقوام غیرافغان/غیرپشتون اشتراکات بنیادینی وجود دارد که میتواند پایهٔ اتحادهای سیاسی نوین باشد.
اینجا کوشیدهام به بررسی ظرفیتهای چنین اتحادی بپردازم.
۱. پیشینهٔ تاریخی تلاشهای اتحاد میان گروههای غیر افغان/غیرپشتون؛
در یکونیم قرن گذشته، هرگاه گروههای غیرافغان/غیرپشتون برای همگرایی سیاسی تلاش کردهاند، با چند چالش مشخص روبهرو بودهاند:
۱.۱. ساختار تاریخی قدرت؛
حکومتهای مرکزی اغلب تک قومی افغانی با تکیه بر شبکهٔ قبیلهای بیشتر درانی و در ۵۰ سال اخیر بیشتر غلزایی بنا یافته و مانع اصلی شکلگیری مشارکت برابر بوده اند. برگههای تاریخ جغرافیای نامنهاد افغانستان نشان میدهند که مشارکت برابر اقوام ساکن در آن در هیچ کجا قابل رویت نیست. نه عدالت اجتماعی و شهروندی وجود داشته و نه هم دولت ـ ملتسازی صورت گرفته است. از همین جهت است که هیچگاه در جغرافیای به نام افغانستان دولت مدرن شکل نگرفت و هرچه بود حاکمیتهای بود که آمدند و رفتند.
۱.۲. سیاست هویت رسمی؛
نام رسمی کشور، تعریف «ملت»، سیاست زبان و سازوکارهای توزیع قدرت همواره بر یک هویت واحد افغانی تکیه داشته است. این تکهویتیسازی، بهطور طبیعی مقاومت گروههایی را برانگیخته که خود را بیرون از این چارچوب تعریف میبینند. از این دست مقاومتهای مدنی در مقاطع مختلف تاریخ این جغرافیا قابل مشاهده بوده است؛ از اعتراضها و کنشهای مدنی نخبگان و فعالان هزاره در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی در برابر حذف ساختاری و نابرابری سیاسی، تا تلاشهای فرهنگی و زبانی روشنفکران تاجیک در دهههای پسین برای دفاع از جایگاه زبان پارسی در نظام رسمی، و نیز مطالبات مدنی ازبکها در دهه ۱۳۷۰ برای مشارکت عادلانهتر در قدرت سیاسی. ریشههای مبارزات کنونی، بهویژه مبارزات برنامهمحور و آگاهانه، در امتداد همین تجربههای تاریخی شکل گرفته و امروز بیش از همه در میان مردمان غیرافغان/غیرپشتون بازتولید میشود.
۱.۳. مهندسی رقابت میان اقوام؛
در بسیاری از دورهها، حاکمیت با استفاده از سیاستهای «تقسیم و مهار»، مانع نزدیکی میان گروههای غیرافغان/غیرپشتون شده است. این مداخلهها باعث شده که ائتلافهای نوپا، پیش از رسیدن به انسجام، فروبپاشند. بارهای به نام محله، مذهب، جهادی، کمونیست، اخوانی و دیگر عناوین تقسیمکننده توانسته اند از اتحاد و ائتلافهای اقوام پارسیزبان تاجیک و هزاره و دیگر اقوام غیرافغان جلوگیری کنند و آن را مهار کرده باشند.
۲. بیداری هویتی جدید و همگرایی اقوام غیرافغان/غیرپشتون؛
در دههٔ اخیر، با رشد رسانههای اجتماعی و گسترش آگاهی سیاسی، یک تغییر مهم رخ داده است:
اقوام غیرافغان/غیرپشتون نسبت به اشتراکات خود آگاهی بیشتری یافتهاند و این بیداری باعث شده لرزه بر اندام فاشیسم قبیله و مردان جوان قبیله (مراد از نظریهپردازان قبیلهمحور افغانیست و پشتونیست است)، انداخته باشد.
۲.۱. کارزارهای مدنی علیه تحمیل هویت واحد؛
موج اخیر بیانیهها، طومارها و فعالیتهای مدنی از سوی شهروندان تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن و گروههای پارسیزبان و غیرافغان، نشان داد/میدهد که مخالفت با هویت تحمیلی به یک نقطهٔ مشترک سیاسی میان تمام غیرافغان/غیرپشتونها تبدیل شده است. کارزار «من افغان نیستم» نمونه خوب و مثال برجسته و خوب این روزهای این روند است.
۲.۲. خواست مشترک برای عدالت و برابری؛
بهشکل تقریبی میتوان گفت که همهٔ این گروهها تجربهٔ مشابهی از تبعیض تاریخی در عرصهٔ زبان، هویت، مشارکت سیاسی، توسعهٔ منطقهای، امنیت و… دارند. این تجربهٔ مشترک به یکی از محورهای بالقوهٔ اتحاد تبدیل شده است. این اتحاد ریشه بیعدالتیها و حذف و انکارها را خیلی زود از بنیاد خواهد کشید و بر مبنای حق تعیین سرنوشت و قرارداد اجتماعی نو منتهی به تاسیس کشور مستقل غیرافغانها/غیرپشتونها خواهد شد.
۲.۳. تقویت نخبگان جدید؛
نسل تازهای از فعالان، دانشگاهیان و چهرههای مدنی، بدون پیوند با شبکههای سنتی قدرت و با نه گفتن به پدیدهی حامی و مشتری، وارد میدان مبارزات مدنی سیاسی شدهاند. این نسل بیشتر به «ارزشهای همگرا» باور دارد تا «رقابتهای تاریخی» که خود نشان میدهد که جامعه از بحث عاطفی و تقدسگرایی حامی و مشتری به سمت عقلانیت در حال حرکت است که این عقلانیت بدون تردید تهدید بلند مدت و قوی در برابر افغانیت مبتنی بر حذف و انکار و تبعیض قرار دارد.
۳. ظرفیتهای اتحاد میان اقوام غیرافغان/غیرپشتون؛
اگرچه موانع تاریخی و تفاوت دیدگاهها در کُل بشکل جزی میان اقوام غیرافغان/غیرپشتون همچنان پابرجا هستند، اما شرایط امروز ظرفیتهایی پدید آورده که در گذشته کمتر وجود داشت.
۳.۱. اشتراک زبانی و فرهنگی؛
برای بخش بزرگی از گروههای غیرافغان/غیرپشتون، زبان پارسی و فرهنگ مشترک، بستری طبیعی برای همکاری ایجاد کرده است. نمونه خوب آن اشتراکات فرهنگی از زبان تا غذاها میان تاجیکهای پارسیزبان و هزارههای پارسیزبان است. در همین حال نقشآفرینی زبان پارسی بهعنوان زبان مشترک تاریخی و علمی برای ازبکها و ترکمنها و همچنان بازی کردن نقش ارتباطی خوب زبان پارسی میان اقوام دیگر غیرافغان حتا در مثالهای اقوام درانی افغان/پشتون تبار که پارسیگو هستند، نشانههای خوب و طبیعی برای ایجاد اتحاد میان اقوام غیرافغان/غیرپشتون است.
۳.۲. منافع سیاسی همسو؛
تقاضا برای توزیع عادلانهٔ قدرت، نظام مشارکتی، و پایان سلطهٔ تکقومی موضوعاتیاند که میتوانند اتحاد سیاسی جدیدی را تعریف کنند. هرچند در این بخش از مبارزات دیدگاههای متفاوت برای چگونگی پایان آوردن سلطه تکقومی وجود دارد اما حق تعیین سرنوشت به عنوان چتر بزرگ میتواند نقطه مشترک خوبی برای غیرافغانها/غیرپشتونها باشد که یا به سمت قرارداد اجتماعی حرکت کنند و یا هم در صورت مقبول نبودن آن از جانب افغانها/پشتونها به هدف نهایی و اصلی تاسیس کشور مستقل غیرافغانها/غیرپشتونها گام بردارند.
۳.۳. شبکهسازی اجتماعی و دیجیتال؛
فضای دیجیتال امکان ارتباط مستقیم میان فعالان را فراهم کرده و نقش حکومتها را در متلاشیسازی اتحادهای مدنی بهطور چشمگیری کاهش داده است. این تحول را میتوان در شکلگیری حرکتهای خوشنامی چون «جنبش حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان» مشاهده کرد که با محوریت زبان پارسی، آن را بهمثابه نقطهٔ مشترک همگرایی میان اقوام غیرافغان/غیرپشتون تعریف میکند. همزمان، میتوان از اعلان موجودیت نمونههای دیگری نیز یاد کرد؛ از جمله حرکتهایی با عنوان دولت یا حکومت در تبعید، و نیز احزاب و انجمنهای هویتی که اگرچه در جزئیات با یکدیگر تفاوت دارند، اما در کلیت، اهدافی همپوشان و مشابه را دنبال میکنند.
۳.۴. بیاعتمادی گسترده نسبت به ساختارهای قدیمی؛
تجربهٔ فروپاشیهای سیاسی اخیر، بخش بزرگی از جامعه را به این باور رسانده که تداوم ساختار سنتی قدرت، راهی بهجز تکرار بحران ندارد. همانطور که ذکر گردید آمدن یک حاکمیت پس از دیگری این تکرار دور باطل را همیشه در جغرافیای به نام أفغانستان رقم زده است که این امر باعث سرخوردگی مردمان غیرافغان/غیرپشتون شود و آنها بدانند که دیگر با قوم حاکم نمیشود در یک جغرافیا زیست باهمی داشت و راهی که باید مدتها پیش جدا میشد بهتر است حالا جدا شود چراکه جای که اعتماد نباشد زیستن در صلح و امنیت یک خواب است و راه رسیدن به آن به ناکجا آباد ختم خواهد شد.
۴. آیا اتحاد ممکن است؟
با توجه به:
زمینههای مشترک فرهنگی.
مطالبات سیاسی مشابه.
تجربهٔ مشترک تبعیض.
شکلگیری نسل جدید فعالان.
میتوان گفت اتحاد میان اقوام غیرافغان/غیرپشتون نه تنها ممکن است، بلکه از نظر اجتماعی و سیاسی بیش از هر زمان دیگری محتمل است.
اما پایداری این اتحاد وابسته است به:
تعریف دقیق هدفهای مشترک.
پرهیز از رقابتهای درونگروهی.
شکلدهی ساختارهای سیاسی عملی و سازمانیافته.
تدوین یک روایت مشترک از آینده.
اتحاد بدون نقشهٔ راه، هرچند ممکن است موج ایجاد کند، اما پایدار نخواهد ماند. پیس بهتر است به برنامهی بپیوندیم که در آن همه چیز واضح بیان شده است و دیگر نام افغانستان و جغرافیای آن جذابیت زیست باهمی ندارد و تصمیم گرفته است تا خانهی خود را آباد کند.
سخن اخر:
تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که هر بار اگر اقوام غیرافغان/غیرپشتون برای اتحاد تلاش کردهاند، موانع سیاسی، هویتی و ساختاری در برابرشان قرار گرفته است. اما تحولات اخیر نشان داده که اگر تمرکز بر اشتراکات باشد و اگر ارادهٔ جمعی شکل گیرد، میتوان به ساختارهای سیاسی بدیلی اندیشید که بر پایهٔ برابری، عدالت و مشارکت واقعی بنا شده باشند.
اتحاد اقوام غیرافغان/غیرپشتون اگر آگاهانه، برنامهمند و بر محور ارزشهای مشترک شکل گیرد، توان آن را دارد که نقشی تعیینکننده در آیندهٔ جغرافیای نامنهاد افغانستان ایفا کند؛ سلطهٔ تاریخی ساختارهای تکقومی افغانی را به چالش بکشد و آن را تضعیف نماید. «حق تعیین سرنوشت» و «قرارداد اجتماعی» مبنای این اتحاد است.
در صورت عدم تحقق یا بنبست آن مسیر، گزینهٔ استقلال بهعنوان راهبرد جایگزین در دستور کار قرار خواهد گرفت.
احمد رشاد میرزاد